تبليغاتX
پلک - مرگ من
دست نوشته های روزانه
 

من

مرگم را دیده بودم٬

در عصری بارانی٬

روی نیمکتی در پارک نشسته بود٬

به من لبخند زد٬

با هم قهوه خوردیم٬

و من روی همان نیمکت٬

مُردم.

به سادگی یک فنجان قهوه!

 

(زمستان ۸۶)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط پاییز  |