من
مرگم را دیده بودم٬
در عصری بارانی٬
روی نیمکتی در پارک نشسته بود٬
به من لبخند زد٬
با هم قهوه خوردیم٬
و من روی همان نیمکت٬
مُردم.
به سادگی یک فنجان قهوه!
(زمستان ۸۶)
RSS