تبليغاتX
پلک - دختری با موهای فرفری
دست نوشته های روزانه
 

چشامو که باز می کنم٫در کمتر از چند ثانیه دوباره همهء اون فکرا به ذهنم هجوم میارن.

همون فکرایی که دیشب نذاشتن بخوابم. آخه اونا خودشون مثه رویان٫دیگه لازم نبود که

بخوابم تا رویا ببینم. اولین حرکتی که بعد از باز کردن پلکام انجام می دم یه لبخنده !

 از هجوم این افکار شیرین٫قلبم به تپش می افته.بالاخره صبح شد...سرمو می چرخونم

طرف پنجره. عمدا پرده رو نکشیده بودم که با روشن شدن هوا از خواب بیدار شم. پتو مو

کنار میزنم و میشینم لبه تخت.خیره می شم به پاهام...خدایا شکرت ٬به خاطر این پاها!

کش و قوسی به تنم میدم و با خنده از جام بلند می شم.توی آینهء روشویی دوباره خیره

 می شم... یه مشت آب می پاشم به آینه و با شیطنت می گم : "دوست دارم دیوونه!"

بر می گردم به اتاقم.اتوی مو رو می زنم به برق. باید موهامو فر کنم٫فر ریز٫آخه اون دوست

داره موهام فر باشه٫خوشش می یاد!می رم تو آشپزخونه و دکمهء چای سازو می زنم.اما

 یه دفعه انگار که چیزی یادم اومده باشه٫خاموشش می کنم.تو دلم به خودم تشر می زنم

که "امروز قراره همه چیمون با هم باشه٫تنها صبحونه خوردن معنی نداره. " جلوی آینهء میز

آرایش ایستادم.چهار مدل سایه روی میزه.یه سایهء۴۸ رنگ٫یه سایهء۲۴  رنگ و دو تا سایهء

کوچولوی تک رنگ.انگار می خوام سخت ترین انتخاب عمرمو بکنم...چه رنگی بزنم بهتره؟...

چه رنگی بیشتر دوست داره؟... صورتی می زنم. یه آرایش صورتیهء ملایم با موهای فرفری٫

خوب می شه٫حتما خوشش می یاد! مژه هامو فر می کنم٫ریمل می زنم٫ زیر چشامو مداد

مشکی میکشم و به لبم یه ماتیک صورتی می زنم.پشت چشام هنوز پف داره.به خاطر کم

 خوابی دیشبه.اما چشام که پف داره٫انگار که خوشگل تر می شم! تو آینه واسه خودم بوس

 می فرستم و میخندم! اتوی مو رو برمی دارم و همهء موهامو فر میکنم.جلوی موهامو میدم

 بالا٫نه٫اینجوری فرش زیاد معلوم نیست٫کج می ذارم ٫آ ره اینجوری بهتره! در کمدو باز میکنم

اما نمیدونم کدوم مانتو رو بپوشم! یه دست به کمر و یه انگشت به لب(به قول مامانم مدل پارچ)

 جلوی کمد ایستادم!چشامو میبندمو یه کاور می کشم بیرون!چشامو که باز میکنم میبینم به

 هیچ قیمتی حاضر نیستم که اون مانتو رو بپوشم٫از مدل یقه اش متنفرم!

این بار با چشم باز انتخاب می کنم...می پوشم...خوبه...شال سفیدمو سر می کنم...اینم خوبه...

شکلاتایی رو که دیروز عصر براش خریدم می ذارم توی کیفم.چند تا نوشته و یه کتاب از تو کتابخونه 

 بر می دارم٫ فروغ و حافظم می ذارم تو کیفم. برای آخرین بار توی آینه نگاه  می کنم و یه کم دیگه

ماتیکمو پررنگ می کنم! کاکتوس کوچولومو از پشت پنجره بر می دارم و می زنم بیرون. باید عجله

 کنم٫نیم ساعت دیگه باید سر قرار باشم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت   توسط پاییز  |