تبليغاتX
پلک
دست نوشته های روزانه
دستم را بگيرو روي همين خطوط با من بيا وقت خوبيست! نزديك شب خيابان آغاز مي شود ماه خيس و خالي، لابه لاي آسمان فرومي رود،اما نور كوتاهش همه جا بر چهره ى ماست. نمي دانم چرا اين همه حالم خوش است؟! در انتهاي اين باران، تنها مي توانم از تو بگويم. ياور مهدي پور
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت   توسط پاییز  | 

 

لبخند تو آغاز می شود

پیش از دوستت دارم مدام ساعت در سطرهای روشن روز.

و من مقابل پنجره ایستاده ام و به پچ پچ گنجشک ها گوش می دهم

برگی می افتد،

اندکی از سایه کم می شود.

خواب دیدم تو به پروانه ای بدل می شوی

و پاییز،با عصای بلندش مرا از هوای بال های لرزان تو دور می دارد

و در سرزمین غلیظ مه، تنها و لغزان رهایم می کند.

برگی دیگر می افتد...

در نور نحیف شب و در نقطه ای که انتظارش را می کشید، آرام می گیرد.

هوا، نم نم تابش ماه را ادامه می دهد

و من مقابل پنجره ایستاده ام و لبخند تو را تاب می خورم.

          یاور مهدی پور

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت   توسط پاییز  | 

امروز بعد از مدتها دوباره اومدم سراغ وبلاگم، مي خوام دوباره شروع كنم به نوشتن. اين بار تنها از يكشنبه ها نمي نويسم، از چهارشنبه ها و پنجشنبه ها، از دوشنبه ها هم مي نويسم! خيلي چيزا عوض شدن، روياها نزديك شدن و انگار زمان به دست آوردن آرزوها رسيده!
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت   توسط پاییز 

اين وبلاگم مثه خيلي از چيزاي ديگه، خيلي وقت ميشد كه از يادم رفته بود! بعد مدتها يادش افتادم و تصميم گرفتم دوباره توش يه چيزايي بنويسم! به زودي اينجا كلي حرفاي تازه خواهم نوشت!:-)
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت   توسط پاییز 

 

امروز یه یکشنبهء غم انگیز دیگه بود!

گاهی نگاه آدما٬ چه بلاها که سرشون نمی یاره٬ اونم بدون اینکه خودشون بدونن...

امروز از اون روزا بود...

نگاه.... بدون خواستهء تو٬به کلام درمیاد...

چقدر بده که آدم تو دنیا عاشق کسی باشه یا کسی رو دوست داشته باشه٬چه

برسه به اینکه بخواد واسه دیدنش انتظار بکشه!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت   توسط پاییز  | 

 

من آشنای قدیمی شانه های توام٬

خفته در میان بازوان تنومند تو

که سالها مرا از هجوم بادهای ویرانگر٬

                                               حفظ کرده اند.

آن لحظه که گفتی دوستم داری٬

ناگهان تو را دیدم٬

صاحب آن بازوها و شانه ها را٬

من سالهاست که مست تو٬

خفته در آغوش توام.

 (تابستان ۸۷)

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت   توسط پاییز  | 

 

زندگی من٬به طرز غریبی٬شبیه مرگم شده.

در انتظار حادثه ای٬

اما نمی آید...

در انتظار بارانی که نمی بارد...

زندگی من٬ خالی و معصوم شده است!

 

(بهار ۸۷)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط پاییز  | 

 

من

مرگم را دیده بودم٬

در عصری بارانی٬

روی نیمکتی در پارک نشسته بود٬

به من لبخند زد٬

با هم قهوه خوردیم٬

و من روی همان نیمکت٬

مُردم.

به سادگی یک فنجان قهوه!

 

(زمستان ۸۶)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط پاییز  | 

 

خوشه های گندم

در من جوانه زدند٬

گفتم کاش باران ببارد...

و تو باریدی بر من

و جوانه ها روییدند٬

و فصل آغاز شد...

آسمان که بغضش را بارید٬

پاییز آمد.

تو لب ایوان ساز می زدی

و من در باغچه ریحان می کاشتم٬

صدایم زدی...

از من تا تو هزار پرنده متواری شد٬

گفتی : دوستت دارم

و دانه های ریحان روی انگشت هایم جوانه زدند.

 

(تابستان ۸۶)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط پاییز  | 

 

 دلم می خواد یه چیزی بنویسم . . . . .

حوصله ام سررفته امروز . .. . .. .

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت   توسط پاییز 

 

 

امروز فردای یکشنبه ست.

می خوام یه چیزی بگم!

اگه کسی رو دوست داری ٬بهش بگو خیلی ساده وخیلی زود.

اگه می خوای بهش نگاه کنی ٬ خب نگاه کن ٬ مستقیم توی

چشماش ٬ نه زیر چشمی و یواشکی!

اگه می خوای بهش زنگ بزنی یا اس ام اس بدی ٬تردید نکن ٬بده.

اگه عاشقشی نگو فقط دوست دارم ٬ بگو بهش که عاشقشی!

از نشون دادن علاقه ت نترس! نگران غرورت نباش.

اگه می خوای ببوسیش ٬ ببوسش ٬ نه یواشکی . . . . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت   توسط پاییز  | 

 

دوستت دارم

و پنهان کردن آسمان

            پشت میله های قفس

                                    آسان نیست.

آن چه پنهان می ماند خون است

خون است و عسل

که به نیش زنبوری

آشکار می شود.

 

دوستت دارم

و نقشه ای از بهشت را می بینم

                                      دورادور

                                            با دو نهر عسل

که کشان کشان

                 خود را

                        به خانه من می رسانند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط پاییز 

 

دیدار تو کشتزار نور است

آهویی بی قرار

که از لب تشنه اش

آفتاب سحر فرو می ریزد

دیدارت سکوت است

آبشار پرندگانی که راه سپیده را می جویند

لیوانی عسل

در کف نا خدایی خسته که بوی نهنگ می دهد

چایی دم کشیده

درست لحظه ای که از تمام دغدغه ها فارغ می شوی

دیدار تو کشتزار نور است

با بزهایی از بلور

که به سوی صخره چرا می کنند

بی آنکه بدانند می شکنند

و غبار بلور

در روحم فرو می پاشند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط پاییز 

 

چشامو که باز می کنم٫در کمتر از چند ثانیه دوباره همهء اون فکرا به ذهنم هجوم میارن.

همون فکرایی که دیشب نذاشتن بخوابم. آخه اونا خودشون مثه رویان٫دیگه لازم نبود که

بخوابم تا رویا ببینم. اولین حرکتی که بعد از باز کردن پلکام انجام می دم یه لبخنده !

 از هجوم این افکار شیرین٫قلبم به تپش می افته.بالاخره صبح شد...سرمو می چرخونم

طرف پنجره. عمدا پرده رو نکشیده بودم که با روشن شدن هوا از خواب بیدار شم. پتو مو

کنار میزنم و میشینم لبه تخت.خیره می شم به پاهام...خدایا شکرت ٬به خاطر این پاها!

کش و قوسی به تنم میدم و با خنده از جام بلند می شم.توی آینهء روشویی دوباره خیره

 می شم... یه مشت آب می پاشم به آینه و با شیطنت می گم : "دوست دارم دیوونه!"

بر می گردم به اتاقم.اتوی مو رو می زنم به برق. باید موهامو فر کنم٫فر ریز٫آخه اون دوست

داره موهام فر باشه٫خوشش می یاد!می رم تو آشپزخونه و دکمهء چای سازو می زنم.اما

 یه دفعه انگار که چیزی یادم اومده باشه٫خاموشش می کنم.تو دلم به خودم تشر می زنم

که "امروز قراره همه چیمون با هم باشه٫تنها صبحونه خوردن معنی نداره. " جلوی آینهء میز

آرایش ایستادم.چهار مدل سایه روی میزه.یه سایهء۴۸ رنگ٫یه سایهء۲۴  رنگ و دو تا سایهء

کوچولوی تک رنگ.انگار می خوام سخت ترین انتخاب عمرمو بکنم...چه رنگی بزنم بهتره؟...

چه رنگی بیشتر دوست داره؟... صورتی می زنم. یه آرایش صورتیهء ملایم با موهای فرفری٫

خوب می شه٫حتما خوشش می یاد! مژه هامو فر می کنم٫ریمل می زنم٫ زیر چشامو مداد

مشکی میکشم و به لبم یه ماتیک صورتی می زنم.پشت چشام هنوز پف داره.به خاطر کم

 خوابی دیشبه.اما چشام که پف داره٫انگار که خوشگل تر می شم! تو آینه واسه خودم بوس

 می فرستم و میخندم! اتوی مو رو برمی دارم و همهء موهامو فر میکنم.جلوی موهامو میدم

 بالا٫نه٫اینجوری فرش زیاد معلوم نیست٫کج می ذارم ٫آ ره اینجوری بهتره! در کمدو باز میکنم

اما نمیدونم کدوم مانتو رو بپوشم! یه دست به کمر و یه انگشت به لب(به قول مامانم مدل پارچ)

 جلوی کمد ایستادم!چشامو میبندمو یه کاور می کشم بیرون!چشامو که باز میکنم میبینم به

 هیچ قیمتی حاضر نیستم که اون مانتو رو بپوشم٫از مدل یقه اش متنفرم!

این بار با چشم باز انتخاب می کنم...می پوشم...خوبه...شال سفیدمو سر می کنم...اینم خوبه...

شکلاتایی رو که دیروز عصر براش خریدم می ذارم توی کیفم.چند تا نوشته و یه کتاب از تو کتابخونه 

 بر می دارم٫ فروغ و حافظم می ذارم تو کیفم. برای آخرین بار توی آینه نگاه  می کنم و یه کم دیگه

ماتیکمو پررنگ می کنم! کاکتوس کوچولومو از پشت پنجره بر می دارم و می زنم بیرون. باید عجله

 کنم٫نیم ساعت دیگه باید سر قرار باشم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت   توسط پاییز  | 

       

در دو چشمش گناه می خندید

بر رخش نور ماه می خندید

در گذرگاه آن لبان خاموش

شعله ای بی پناه می خندید

 

شرمناک و پر از نیازی گرم

با نگاهی که رنگ مستی داشت

در دو چشمش نگاه کردم و گفت

باید از عشق حاصلی برداشت

 

سایه ای روی سایه ای خم شد

در نهانگاه راز پرور شب

نفسی روی گونه ای لغزید

بوسه ای شعله زد میان دو لب.

 فروغ فرخ زاد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت   توسط پاییز  |