تبليغاتX
تکه ای از من
دست نوشته های روزانه
 

امروز یه یکشنبهء غم انگیز دیگه بود!

گاهی نگاه آدما٬ چه بلاها که سرشون نمی یاره٬ اونم بدون اینکه خودشون بدونن...

امروز از اون روزا بود...

نگاه.... بدون خواستهء تو٬به کلام درمیاد...

چقدر بده که آدم تو دنیا عاشق کسی باشه یا کسی رو دوست داشته باشه٬چه

برسه به اینکه بخواد واسه دیدنش انتظار بکشه!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 20:33  توسط پاییز  | 

 

من آشنای قدیمی شانه های توام٬

خفته در میان بازوان تنومند تو

که سالها مرا از هجوم بادهای ویرانگر٬

                                               حفظ کرده اند.

آن لحظه که گفتی دوستم داری٬

ناگهان تو را دیدم٬

صاحب آن بازوها و شانه ها را٬

من سالهاست که مست تو٬

خفته در آغوش توام.

 (تابستان ۸۷)

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 0:59  توسط پاییز  | 

 

زندگی من٬به طرز غریبی٬شبیه مرگم شده.

در انتظار حادثه ای٬

اما نمی آید...

در انتظار بارانی که نمی بارد...

زندگی من٬ خالی و معصوم شده است!

 

(بهار ۸۷)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 23:2  توسط پاییز  | 

 

من

مرگم را دیده بودم٬

در عصری بارانی٬

روی نیمکتی در پارک نشسته بود٬

به من لبخند زد٬

با هم قهوه خوردیم٬

و من روی همان نیمکت٬

مُردم.

به سادگی یک فنجان قهوه!

 

(زمستان ۸۶)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 23:0  توسط پاییز  | 

 

خوشه های گندم

در من جوانه زدند٬

گفتم کاش باران ببارد...

و تو باریدی بر من

و جوانه ها روییدند٬

و فصل آغاز شد...

آسمان که بغضش را بارید٬

پاییز آمد.

تو لب ایوان ساز می زدی

و من در باغچه ریحان می کاشتم٬

صدایم زدی...

از من تا تو هزار پرنده متواری شد٬

گفتی : دوستت دارم

و دانه های ریحان روی انگشت هایم جوانه زدند.

 

(تابستان ۸۶)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 22:55  توسط پاییز  | 

 

 دلم می خواد یه چیزی بنویسم . . . . .

حوصله ام سررفته امروز . .. . .. .

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 19:26  توسط پاییز 

 

 

امروز فردای یکشنبه ست.

می خوام یه چیزی بگم!

اگه کسی رو دوست داری ٬بهش بگو خیلی ساده وخیلی زود.

اگه می خوای بهش نگاه کنی ٬ خب نگاه کن ٬ مستقیم توی

چشماش ٬ نه زیر چشمی و یواشکی!

اگه می خوای بهش زنگ بزنی یا اس ام اس بدی ٬تردید نکن ٬بده.

اگه عاشقشی نگو فقط دوست دارم ٬ بگو بهش که عاشقشی!

از نشون دادن علاقه ت نترس! نگران غرورت نباش.

اگه می خوای ببوسیش ٬ ببوسش ٬ نه یواشکی . . . . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 20:7  توسط پاییز  | 

 

دوستت دارم

و پنهان کردن آسمان

            پشت میله های قفس

                                    آسان نیست.

آن چه پنهان می ماند خون است

خون است و عسل

که به نیش زنبوری

آشکار می شود.

 

دوستت دارم

و نقشه ای از بهشت را می بینم

                                      دورادور

                                            با دو نهر عسل

که کشان کشان

                 خود را

                        به خانه من می رسانند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 19:3  توسط پاییز 

 

دیدار تو کشتزار نور است

آهویی بی قرار

که از لب تشنه اش

آفتاب سحر فرو می ریزد

دیدارت سکوت است

آبشار پرندگانی که راه سپیده را می جویند

لیوانی عسل

در کف نا خدایی خسته که بوی نهنگ می دهد

چایی دم کشیده

درست لحظه ای که از تمام دغدغه ها فارغ می شوی

دیدار تو کشتزار نور است

با بزهایی از بلور

که به سوی صخره چرا می کنند

بی آنکه بدانند می شکنند

و غبار بلور

در روحم فرو می پاشند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 18:44  توسط پاییز 

 

چشامو که باز می کنم٫در کمتر از چند ثانیه دوباره همهء اون فکرا به ذهنم هجوم میارن.

همون فکرایی که دیشب نذاشتن بخوابم. آخه اونا خودشون مثه رویان٫دیگه لازم نبود که

بخوابم تا رویا ببینم. اولین حرکتی که بعد از باز کردن پلکام انجام می دم یه لبخنده !

 از هجوم این افکار شیرین٫قلبم به تپش می افته.بالاخره صبح شد...سرمو می چرخونم

طرف پنجره. عمدا پرده رو نکشیده بودم که با روشن شدن هوا از خواب بیدار شم. پتو مو

کنار میزنم و میشینم لبه تخت.خیره می شم به پاهام...خدایا شکرت ٬به خاطر این پاها!

کش و قوسی به تنم میدم و با خنده از جام بلند می شم.توی آینهء روشویی دوباره خیره

 می شم... یه مشت آب می پاشم به آینه و با شیطنت می گم : "دوست دارم دیوونه!"

بر می گردم به اتاقم.اتوی مو رو می زنم به برق. باید موهامو فر کنم٫فر ریز٫آخه اون دوست

داره موهام فر باشه٫خوشش می یاد!می رم تو آشپزخونه و دکمهء چای سازو می زنم.اما

 یه دفعه انگار که چیزی یادم اومده باشه٫خاموشش می کنم.تو دلم به خودم تشر می زنم

که "امروز قراره همه چیمون با هم باشه٫تنها صبحونه خوردن معنی نداره. " جلوی آینهء میز

آرایش ایستادم.چهار مدل سایه روی میزه.یه سایهء۴۸ رنگ٫یه سایهء۲۴  رنگ و دو تا سایهء

کوچولوی تک رنگ.انگار می خوام سخت ترین انتخاب عمرمو بکنم...چه رنگی بزنم بهتره؟...

چه رنگی بیشتر دوست داره؟... صورتی می زنم. یه آرایش صورتیهء ملایم با موهای فرفری٫

خوب می شه٫حتما خوشش می یاد! مژه هامو فر می کنم٫ریمل می زنم٫ زیر چشامو مداد

مشکی میکشم و به لبم یه ماتیک صورتی می زنم.پشت چشام هنوز پف داره.به خاطر کم

 خوابی دیشبه.اما چشام که پف داره٫انگار که خوشگل تر می شم! تو آینه واسه خودم بوس

 می فرستم و میخندم! اتوی مو رو برمی دارم و همهء موهامو فر میکنم.جلوی موهامو میدم

 بالا٫نه٫اینجوری فرش زیاد معلوم نیست٫کج می ذارم ٫آ ره اینجوری بهتره! در کمدو باز میکنم

اما نمیدونم کدوم مانتو رو بپوشم! یه دست به کمر و یه انگشت به لب(به قول مامانم مدل پارچ)

 جلوی کمد ایستادم!چشامو میبندمو یه کاور می کشم بیرون!چشامو که باز میکنم میبینم به

 هیچ قیمتی حاضر نیستم که اون مانتو رو بپوشم٫از مدل یقه اش متنفرم!

این بار با چشم باز انتخاب می کنم...می پوشم...خوبه...شال سفیدمو سر می کنم...اینم خوبه...

شکلاتایی رو که دیروز عصر براش خریدم می ذارم توی کیفم.چند تا نوشته و یه کتاب از تو کتابخونه 

 بر می دارم٫ فروغ و حافظم می ذارم تو کیفم. برای آخرین بار توی آینه نگاه  می کنم و یه کم دیگه

ماتیکمو پررنگ می کنم! کاکتوس کوچولومو از پشت پنجره بر می دارم و می زنم بیرون. باید عجله

 کنم٫نیم ساعت دیگه باید سر قرار باشم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 16:47  توسط پاییز  | 

       

در دو چشمش گناه می خندید

بر رخش نور ماه می خندید

در گذرگاه آن لبان خاموش

شعله ای بی پناه می خندید

 

شرمناک و پر از نیازی گرم

با نگاهی که رنگ مستی داشت

در دو چشمش نگاه کردم و گفت

باید از عشق حاصلی برداشت

 

سایه ای روی سایه ای خم شد

در نهانگاه راز پرور شب

نفسی روی گونه ای لغزید

بوسه ای شعله زد میان دو لب.

 فروغ فرخ زاد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 20:57  توسط پاییز  | 

 

سلام.

با فروغ شروع می کنم.حدودا یک ماه پیش تولدش بود...این متن رو خودم براش نوشتم و با دوستم "پریا" به همهء کتابفروشی ها دادیم.تقریبا پنج سال میشه که من و پریا برای تولد" فروغ" و "سهراب" این کارو با هم انجام میدیم.شما هم بخونید و نظرتون رو بگید.

                                

                  به مناسبت هفتادوسومین سال تولد فروغ فرخزاد 

  انگار فصل را بی نام تو شوق آغازی نیست.

نام تو یادآور برف نخستین است بر سایبان روزهای سرزمین من.

فرشتهء کوچک غمگین من! فرشتهءمهربان من! باز هم برایم شعری بساز.

هر روز و امروز با خود زمزمه میکنم ... می گویم برایم شعری بساز و صدای حزن آلودی در گوشم

می خواند:

صدا٫صدا٫تنها صدا

صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن

صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک

صدای انعقاد نطفهء معنی

و بسط ذهن مشترک عشق

صدا٫صدا٫صدا٫تنها صداست که می ماند...

و صدای تو٫آهنگ تنهایی های من است٫و کلام تو٫تقدس تمامی زنان یکتای افکار من.

فرشته کوچک غمگین من!

در اقیانوسی آن طرف دنیاها٫امروز ماهی ها برایت جشنی از نورو آب راه انداخته اند٫می دانم.

در روز تولدت٫میان حباب ها نامت را می نویسند و تو را به آواز می خوانند.

اکنون که دیگر روی زمین نیستی٫آزادی...آزاد و رها...تا هر که را می خواهی٫ بی ننگ نام٫بوسه بخشی...

 

                 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 15:19  توسط پاییز  |